شعر

نامه

 

قبل از هر چیز سلام

حالت ایا خوب است

ما همه خوب وسلامت هستیم

 

وملالی نیست جز دوری واندیشه تو

 

که آن هم به دیداری رفع خواهد شد

 

واما بعد

نوشته بودی

حال بابا خوب است؟

کارها مثل همان هست که بود

خواهرت قالی خود می بافد

وداداش برسر کار هست هنوز

دستهایش خسته

وبه زور هم که شده

صبح بر می خیزد

پدرت فکر همه هست ولی

دستهایش خالی در بساطش ندارد آهی

وبه همین بدبختی روزها میگذرد

 

من به قربان گلم

تو فقط فکر خودت باش

سلامت باشی

نامه را خواند پسر

ابری از گوشه قلبش برخاست

وبسان طوفان

دل اورا پوشاند

اشک باران نداری وهمه حسرتها

آهسته فروریخت

زچشمان ملالت بارش

گوشه ای آهسته خزید

هق هق گریه او بود

در هنگامه شب

ماه هم شرمنده نگاهش میکرد

نیم شب بود سراسیمه پرید

همه چی رویا بود

لحظه ای با خود گفت:

خواب باز بهتر بود

زندگی باز همان بود که بود!!

 

                                                                     اردبیل25/1/1390-----رهگذر

عکس

بابا انار نداره


 


کاش یکی بود ،یکی نبود اول قصه ها نبود
 اون که تو قصه مونده بود ، از اون یکی جدا نبود

ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
 پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه

سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی تن نمی زد


تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره 
 

شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود
تو قصه ی جن و پری دلهره دم به دم نبود

مادربزرگ قصه هاش رو بالای طاقچه جا می ذاشت
یه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می ذاشت

قصه های قدیمی رو یه جور تازه می نوشت
آدم و حوا رو می برد دوباره می ذاشت تو بهشت 
 

اما تا اون بیاد باید با بی کسی سر بکنیم
ترانه های کهنه رو دوباره از بر بکنیم

تقویم باغچه ی ما برگ بهار نداره
جاده ی قصه هامون عطر سوار نداره

شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتی تو دفتر مشق ، بابا انار نداره


                                                    نیما گلروئی

مهدی سهیلی

به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
اگر خداطلبی
خدا در اشک یتیمان رفته از یادست 


  


به من مگو که خدا را ندیده ام هرگز
اگر خداطلبی
خدا در اشک یتیمان رفته از یادست 

خدا در آه غریبان خانه بر بادست
 اگر خدا خواهی
درون بغض زنان غریب جای خداست
دل شکسته ی هر بینوا سرای خداست
 نگاه کن به هزاران ستاره در دل شب
به آسمان بنگر
 به آسمان که پر از گوهرست دامانش
به کهکشان که ندانی کجاست پایانش
رونده ایست خدانام در خم این راه
ببین به دیده ی دل
به فرق ثابت و سیاره جای پای خداست
به من مگو خدا را ندیده ام هرگز
دو دیده را بگشا
ببین چراغ طلا را که صبح از پس کوه
طلای نور به دریا و رود می پاشد
 بدان پرنده ی رنگین نگر که در دل باغ
به برگ برگ درختان سرود می پاشد
سرود او همه گلنغمه یی برای خداست
در آشیانه ی شب
در آستانه ی صبح
 در آن دمی که ز پستان شیر مست فلق
به کام دره و دریا و کوه و بیشه و باغ
دو دست غیبی شیر سپیده می ریزد
به وقت نیمشبان در سکوت رویا رنگ
که جز صدای نسیم و نوای مرغ سحر
ز هیچ حنجره یی نغمه بر نمی خیزد
 به گوش باطن من هر صدا صدای خداست
به وقت حمله ی بنیاد سوز طوفانها
که سرو های کهن
به دست باد مهیبی به خاک می افتد
 در آن دمی که ز بیم غریو رعد به کوه
هزار صخره به خاک هلک می افتد
به وقت زلزله ها
مگو کجاست خدا
نهیب زلزله حرفی ز خشم های خداست
در آن زمان که فتد لرزه به جان زمین
 و لحظه لحظه غریو شبانه می پیچد
 به بیشه های عظیم
 صدای عربده ی رعد با تو می گوید
که آسمان و زمین
به زیر سم ستوران بادپای خداست
مخواه لب بگشایم که تاب گفتن نیست
سکوت من مشکن
که در سکوت پر از حیرتم قنای خداست
به ناله های شب آمیز مرغ حق سوگند
به روشنایی زیبای هر فلق سوگند
به سرخ فامی خورشید در شفق سوگند
به گریه سحر بندگان پاک قسم
درون مویرگ و موی من هوای خداست

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود


و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.



دکتر شریعتی: لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینکه خوشبختی درآن لحظه


هایی یود که گذراندیم.

اینگونه نگاه کنید ...

 

 

مرد را به عقلش نه به ثروتش 

زن را به وفایش نه به جمالش 

دوست را به محبتش نه به کلامش 

عاشق را به صبرش نه به ادعایش 

مال را به برکتش نه به مقدارش 

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش 

اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش 

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش 

درس را به استادش نه به سختیش 

دانشمند را به علمش نه به مدرکش 

مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش 

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش 

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش 

دل را به پاکیش نه به صاحبش 

جسم را به سلامتش نه به لاغریش 

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید!

 

جمله زیبا

تصور کن اگر قرار بود هرکس به اندازه دانش خود حرف بزند،

چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد

ناپلئون

 

نقاشی

اثر استاد کاتوزیان

عکس بهار

شایعه

شایعه

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. شخصی که برایش شایعه ساخته بود به شدت از این کار صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و...

سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند.

حکیم به او گفت: «به بازار برو و یک مرغ بخر آن را بکش و پرهایش را در مسیر جاده ای نزدیک محل زندگی خود دانه به دانه پخش کن.» آن زن از این راه حل متعجب شد ولی این کار را کرد.

فردای آن روز حکیم به او گفت حالا برو و آن پرها را برای من بیاور آن زن رفت ولی 4 تا پر بیشتر پیدا نکرد. مرد حکیم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولی جمع کردن آنها به همین سادگی نیست همانند آن شایعه هایی که ساختی که به سادگی انجام شد ولی جبران کامل آن غیر ممکن است. پس بهتر است از شایعه سازی دست برداری.

درد گنگ

نمی دانم چه می خواهم بگویم
 
زبانم در دهان باز بسته ست
 
در تنگ قفس باز است و افسوس

که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی آشنا رنگ
 
گهی می سوزدم گه می نوازد
 
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
 
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه

که در رگهام جای خون روان است
 
سیه داروی زهرآگین اندوه
 
فغانی گرم وخون آلود و پردرد

 فرو می پیچیدم در سینه تنگ

 چو فریاد یکی دیوانه گنگ
 
که می کوبد سر شوریده بر سنگ
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
 چنان مار گرفتاری که ریزد
 شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
 چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی ‌آِشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

                                                                               هوشنگ ابتهاج

امید خود زندگیست

گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل

شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که

غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .

یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند

و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این

مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .

 می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی  برداشته و برای اسب نحیف تر از خود

می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد

و همراه پیرمرد به بازار شد .

صاحب اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و گفت از

آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی کنارش بودم .اندیشمند

یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر ، امید می آفریند و امید زندگی ست .

می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر

مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…

درسی از ابومسلم خراسانی

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت

 شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از

 این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است .

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند .

 فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند

 و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند . به اینجای کار که رسید کار

 سلمانی هم تمام شد . مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر

 داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟! جوان گفت : آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت : اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود

 پولی گیرمیاوری  در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .


چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من
 
 سخن گفت .

استاد خندید و گفت سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی . جوان لرزید و گفت : آری حق با او بود

من بیش از حد پر توقع هستم.


اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و

زحمتت نخواهد بود .”


ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت


هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

ایا در پس مرگ زندگی هست؟؟

دوباره باید بر می خواست او کارهای ناتمام بسیاری بر دوش خود حس می کرد آیا از

 پس استقبال از مرگ ، می توانست زندگی را دوباره در آغوش گیرد ؟

او یا باید فنای تدریجی را می پذیرفت و یا مرگ سریع را ، و شاید هم در پس این مرگ

 سریع زندگی را بدست می آورد . بلاخره تصمیم خویش را گرفت و از حصار اردوگاه

 بردگی و مرگ به بیرون پرید و با چند نفر از مرگ رستگان عهد بست و ایران را نجات

بخشید . بقول اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ :

هنگام گسست و بریدن از همه چیز ، می توانی بسیاری از نداشته ها را در آغوش کشی .

آن کسی که از زندان بردگی بیرون جست و ایران را نجات بخشید نادرشاه افشار بود که در

 سن ۲۵ سالگی پس از سالها تحمل بردگی از حصار ازبکان بیرون آمده و کشور ایران را

دوباره سرفرازی بخشید .

شاید اگر او از مرگ می هراسید هیچ گاه برای خود و کشورش آزادی و شرف به ارمغان

نمی آورد …

تا آفتابی دیگر

رهروان خسته را احساس خواهم داد


ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت


نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت


لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد


سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد


چشم ها را باز خواهم کرد


خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد


دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند


نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت


گوش ها را باز خواهم کرد


آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت


لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد


سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

                                         

                                            خسرو گلسرخی         

عیدانه

سال 89 با فراز ونشیبهایش به اتمام رسید وسالی جدید آغاز شد از قبل فرارسیدن عید جنب وجوشی


خاص در همه کوی وخیابونها مشهود بود وبرای ما این جشن با شکوه  با آیین های زیبایش یاد آور


نوروز سالهای نه چندان دور کودکی است که با آن خاطرات شیرین بزرگ شده ایم این روزها در


کوچه پس کوچه های خیال همان طراوت وزیبایی ومهربانی را وصفا وصمیمیت را جستجو می


کنیم.


اما دریغ .... که از آن همه زیبایی ها تنها به خانه تکانی وخرید لباس ومیوه وشیرینی اکتفا میکنیم ودید


وبازدید هم جزیی از وظایف شده که سالی یکبار  حداقل به قوم و   خویش سری  بزنیم    که در جای


خود بسیار نیکوست.


ولی دلها از محبت خالی جیب ها از پول تهی ونشاط وشادمانی سیری چند؟؟


فشار روحی ناشی از هزینه ای سنگین زندگی روح همه را منجمد میکنه وتنها بچه ها کم وسن وسال


ازاین مقوله ها بی خبرند .


دیگر مهربانی ومهر گم شده اند دیگر دلمان به لباس ساده ای گرم نمیشود


با اینکه اسباب ووسایل زیادی موجود است ولی صدای شادی ونشاط آن سالهای دور از کوی


وبرزنی نمی اید


یادش بخیر آن همه مهربانی در کوچه های خاکی در خانه های ساده که تنها زینتشان سادگی بود.


تجمل گرایی وخانه آراستگی اشرافی با تحمل فشار زیاد اقتصادی دلها را می رنجاند چشم هم


چشمی های بی اساس وایجاد فاصله طبقاتی هرروز بیشتر میشود وشکاف نا مهربانی هرروز


بزرگتر!


جشن کهن نوروز یادگار ومیراث گرانبهای نیاکان آئین های زیادی دارد وفلسفه همه آنها مهر


ومحبت ونیکی  در همه امور است.


بخود آییم که این جشن نیکی وپاکی را پاس بداریم وبه فرزندانمان به یادگار بگذاریم که هستی ما 


وتداوم زیبایی ها در گرو پاسداری از آنهاست....


                                               نوروز بر تمام ایرانیان مبارک باد

http://up.vatandownload.com/images/nbn7sxze5drqxu403t3l.jpg