|
در کوچه پس کوچه های خاکی | |||
|
مدال لیاقت خدانشان لیاقت خدا، مدالی نیست که بر گردنت بیاویزی.
نشان لیاقت خدا، تنها چند خط ساده است؛ خط های ساده ای که بر پیشانی ات می کشد. هر تقویم که تمام می شود، خطی بر خطوط پیشانی ات اضافه می گردد و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دست خط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد؛ آیینه ها اما دروغ می گویند.
دست خط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند، زیبایش می کند. جوانی، بهایی است که در ازای دست خط خدا می دهیم. دست خط خدا اما پیش از اینها می ارزد. کیست که جوانی اش را به دست خط خدا نفروشد؟ [ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 10:19 بعد از ظهر ] [ ستار ]
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
پیشاپیش فرارسیدن سال نو و بهار پر طراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت است رابه تمامی دوستان عزیز م تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت ، شادی ،کامروایی ، موفقیت و البته به دور از غم را از درگاه خداوند متعال برای شما عزیزان مسئلت مینمایم. پیام نوروز این است : دوست داشته باشید وزندگی کنید،زمان همیشه ازآن شما نیست.... تعطیلات خوب وخوشی داشته باشید.
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ ستار ]
دوباره کبوتر ها را پرواز خواهم داد ولحظه ها را به مهربانی تزئین خواهم کرد به کوه ودشت وبیابان به سبزه وریحان سلامی دوباره خواهم داد
در انتظار روزی خواهم بود روزی که سلام گفتن بهترین کلام خواهد بود وهر کس برای هم ترانه خواهد خواند
روزی که قفل ها شکسته خواهد شد وخانه همسایه پر از شادی خواهد بود
روزی که همدلی وهمزبانی در اوج خواهد بود
وزندگی وتنها بودن به با هم بودن تبدیل خواهد بود
روزی که کلام معنایش را از دوستی ها می گیرد تا برای دوستی دنبال حرف تازه ای نگردیم روزی که کبوتر های عشق را پرواز خواهیم داد وبه زیبایی در خانه هامان را به روی هم باز خواهیم کرد وکوچه های خاکی دوباره با بوی خاک نم خورده عطر آگین خواهد شد وکودکان دوباره آواز زندگی را با هلهله وشادی سر خواهند داد
ودوستی ها ابدی خواهد بود شاید آن روز
من نباشم رهگذر 15/12/1390 [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 9:30 قبل از ظهر ] [ ستار ]
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 8:3 قبل از ظهر ] [ ستار ]
همه انسانها در همه زمانها قابل تغييرند و بايد به تغييير اندشه و رفتار انسانها اميدوار بود گاهي يك كلام ا ز يك نفر و يا يك دوست چنان تحولي در ادمي ايجاد ميكند كه گاهي مسير زندگي و انديشه او را بكلي دگرگون ميكند نمونه بارز اين تغيير و تحول شخص مولاناست او كه در زمان خود مفتي بزرگ دوران بود و اهل درس و قضا و محكمه يك روز در كلاس درس او شمس حضور پيدا ميكند و به سخنان او با شاگردانش گوش ميدهد بعد از درس رو به شاگردان ميكند كه شما انچه در اين كلاس مياموزيد وسوسه اي بيش نيست و شاكردان به او اعترض ميكنند و صدا بلند ميشود و ميخواهند او را كتك بزنند و نزد مولوي ميروند و ميگويند كه اين مرد چنين ميگويد مولوي حرف شمس را ميشنود و از او دليل اين برداشت را از كلاس درس ميخواهد كه چرا وسوسه است او در پاسخ ميگويد شما دو تا كان (معدن) دراختيار داريد و دكان باز كرده ايد يكي كان علم ودانش كه سرامديد و ديگري طبع شعر كه هنر سخنوري را در اختيار شما گذاشته است ولي شما از اين معدن علم و هنر دكان باز كرده ايد به وسوسه خلايق مشغوليد و جيب انها را خالي ميكنيد مولانا شميس را به مباحثه دعوت كرد و بعد از مباحثه طولاني روزي مولانا عبا از تن برون كرد و دف برداشت شروع به رقص نمود و ميخواند كاتب دفتري بودم صاحب منبري بودم كرد قضا دل مرا عاشق كفزنان تو شمس منو خداي من درد منو دواي من نفس هاي گرم بعضي ها واقعا پر تاثير است معاشرتها ميتوانند مفيد باشند بشرط انكه هدف درست تعريف شده باشه دوست بر دوست اثر گذار است و ما با هميم كه تغيير كنيم و چيزي ياد بگيريم كه راه و هدف خود را پيدا كنيم اين دوستي ها بسيار ارزشمند است بشرطي كه هدف عالي باشههر كسي به مقتضاي موقعتيهاي خودش و افكار و انديشه هاي خو دش با ارتباط روبرو ميشود و مجموعه همه اين موضوعات تحولي فكري و دروني در ما ايجاد خواهد كرد
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 1:34 بعد از ظهر ] [ ستار ]
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ تمام عبادات ما عادت است چه اشکال دارد پس از هر نماز به هنگام نیت برای نماز چه اشکال دارد که در هر قنوت چه اشکال دارد در آیینهها مگر موج دریا ز دریا جداست؟ پراکندگی حاصل کثرت است وجود تو چون عین ماهیت است اگر عشق خود علت اصلی است بیا جیب احساس و اندیشه را پر از گلشن راز، از عقل سرخ بیایید تا عینِ «عین القضات» اگر سنت اوست نوآوری مگو کهنه شد رسم عهد الست برادر چه شد رسم اخوانیه؟ بگو قافیه سست یا نادرست خدایا دلی آفتابی بده رعایت کن آن عاشقی را که گفت: "قیصر امین پور" [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ ستار ]
سکوتم را
در نیمه شب تنها برای خودم می شکنم تا صدای شکستن قلبم راکسی نشوند زمستان رخت سفید خویش را جمع میکند وبهار جامه سبز خود را آماده راست گفته اند زمستان می رود روسیاهی به زغال می ماند..
رهگذر [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 12:35 بعد از ظهر ] [ ستار ]
ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس , آنها مرا قویتر میکنند...
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم، آنان قلب مرا بزرگتر میکنند...
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم ، آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست...
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگذارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند... [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 12:31 بعد از ظهر ] [ ستار ]
ياري اندر کس نميبينيم ياران را چه شددوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد کس نميگويد که ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از کان مروت برنيامد سال هاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد گوي توفيق و کرامت در ميان افکندهاند کس به ميدان در نميآيد سواران را چه شد صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد حافظ اسرار الهي کس نميداند خموش از که ميپرسي که دور روزگاران را چه شد [ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ ستار ]
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی … . هیچ انتظاری از کسی ندارم! در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ ستار ]
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ ستار ]
![]()
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 8:48 بعد از ظهر ] [ ستار ]
یادش بخیر کوچه های خاکی نم زده وجارو خورده که بوی خاک نم زده میداد وانتهای کوچه کوچه بن بست تیر چراغ برق وحیاطی که درخت توت شاخه هایش را به کوچه می انداخت تا بچه ها زیر سایه قایم موشک بازی کنند وحالا کوچه ها خالی شده وهمه سر در گریبان وافسرده کاش دلها هم مهربان می بود ویادها فراموش نمی شد؟؟؟؟ رهگذر 1390/10/29
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 11:59 قبل از ظهر ] [ ستار ]
پرنده ای نشسته لب پنجره دلش میخواهد در قفس باشد وقتی که پر ندارد آزادی را میخواهد چکار؟؟؟؟ رهگذر
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:10 بعد از ظهر ] [ ستار ]
دلا یاران سه قسمند ار بدانی زبانی ,اند مالی , اند جانی به نانی نان بده از در برانش زبانی را نگه دار با زبانی ولیکن یار جانی را نگهدار
دوستی یکی از بهترین وزیباترین رابطه هایی است که میان انسانها از قدیم بوده وهست وخواهد بود یافتن دوست شاید اسان باشد ولی نگه داشتن دوست مشکل است در رابطه با دوستی شاعران زیادی شعرهای زیبایی گفته اند که در هر زمان ومکان مورد استفاده قرار میگیرد ودر زمانهای مختلف دوستی ها نیز شاید از تغییرات شرایط بی تاثیر نبوده وگاهی باعث بروز مشکلاتی هم میگردد زندگی اساسا جز محبت هیچ نیست در این زمانه نه چندان مناسب ادمها هم فرق کرده اندو دوستی ها نیزبرای مقاصدی اتنخاب میشود مثل تجارت وشاید بتوان گفت از اون دوستی های جانی اثری یافت نمیشود علت در خود انسانهاست ودوری قلبها... زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفر ورهگذریم آنچه باقیست فقط نیکی هاست
مدعیان رفاقت بسیارند ولی رفاقت را باید با صداقت آزمود دوستی یک معامله نیست دوستی بالاتر از عشق هست حیف که در این زمانه پر ازرنگ وریا دوستی ها به نرخ روز هست ولحظه ای انهم به سود وزیان که دور از جوانمردی ومروت است کلمات محبت ودوستی وصداقت خریداری ندارد ومهربانی گم شده است .هر جا باشیم بالا یا پایین درک مهم تره از همه چیز است . خود خواهی وخود بزرگ بینی رشد زیادی کرده ودوستی ها نیزپایه واساسی ندارند. دل ها خشن تر وبی احساس تر وفاقد مهر ومحبت ودر این زمانه چه انتظاری میتوان داشت
د رآنجایی که مردانش عصا از کور میدزدند من از ناباوری آنجا محبت جستجو کردم
وخلاصه همه چیز به خود انسان بر میگردد وه رچه بکاریم همون را درو خواهیم کرد وبقول شاعر
نه هر چهره بر افروخت دلبری داند نه هر که اینه سازد سکندری داند تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که دوست خود روش بنده پروری داند
شاد وپایدار ودلتان پر مهر باد
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ ستار ]
![]() آواز گنجشگها را گوش کنیم صدای زندگی است زمستان در راه است اندکی دانه آنها را کفایت است رهگذر
[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 10:22 قبل از ظهر ] [ ستار ]
-- آینده کتابی است که امروز می نویسی چیزی بنویس که فردا از خواندن آن لذت ببری. -- آفتاب به گیاهی گرما می دهد که سر از خاک بیون آورده باشد. ( تولستوی) -- یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است شکست جای ماندن نیست کسی که به فکر صعود به قله است زمین خوردن بخشی از کار است. -- تجربه معلمی سخت گیر است اول امتحان میگیرد بعد درس می دهد. -- سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد.
[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 10:34 بعد از ظهر ] [ ستار ]
ارزش کار
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی حرف های مافوق اثری نداشت و ...
سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آی
[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 8:17 بعد از ظهر ] [ ستار ]
چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
من این ها هردو با آیینه ی دل روبرو کردم
ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم
سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم
ولی من باز پنهانی ترا هم ، آرزو کردم
حلالم کن اگر وقتی گلی درغنچه بو کردم
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ ستار ]
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و
جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک
خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و
پاره نکن ؟ ها؟
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ ستار ]
ساده باشیم چنان ساده که تنهائیمان بانسیمی بدود تا سر کوه
ساده باشیم چو طفلی گریان که به پستانکی هم شاد شویم
ساده باشیم چو رودی آرام که در بستری از سنگ وره دور ودراز همچنان جاری است
ساده باشیم که این زندگی فانی را می شود مثل همون فرمول سخت ساده کرد جذر گرفت ضرب وتقسیم نمود حاصلش باز همان خواهد بود ساده بودن ساده ماندن ساده رفتن ششم دیماه نود--رهگذر
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 10:42 قبل از ظهر ] [ ستار ]
همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او زندگی شادی نیست شاد کردن نیست
زندگی قهقهه نیست لبخند است
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 11:44 قبل از ظهر ] [ ستار ]
زندگی همان اندازه که از اتفاقات بزرگ تشکیل شده ، نکته های کوچک هم دارد.
نکته هایی که شاید همه ما آنها را بدانیم اما خوب، گاهی فراموش میکنیم.
سرشاری زندگی از همین نکات کوچک است که گاهی پیش درآمد اتفاقات بزرگ و سرنوشت ساز می شوند. آنها را جدی بگیرید، هر ماه ،هرهفته یکی از این نکات را روی آینه بنویسید تا هر روز ببینید و فراموش نکنید. برای یکدیگر تعریف کنید تا برای دوستانتان هم یادآوری شود. -- وقتی به شدت عصبانی شدی دستهایت را در جیبهایت بگذار. -- مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر. -- اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن. -- هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو ” می دانم چه حالی داری ” چون در واقع نمی دانی . -- یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. -- ز صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما این تنها راه استفاده بهینه از حیات است. -- در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن. -- وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: “برای چه می خواهید بدانید؟” -- هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. -- هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن. -- وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای. -- هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور. -- راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. -- شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد. -- سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : ” آماده، هدف، آتش ” -- چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد. -- هیچوقت در محل کار در مورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. -- در مسافرت، وقتی هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن. -- در حمام آواز بخوان. -- در روز تولدت درختی بکار. -- فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی. -- ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن. -- هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند. -- شیر کم چرب بنوش. -- هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. -- فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود. -- از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس. -- فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 7:25 بعد از ظهر ] [ ستار ]
دشتها آلوده ست در لجنزار گل لاله نخواهد رویید در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟ فکر نان باید کرد و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم گل گندم خوب است گل خوبی زیباست ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزه کین پوشانده ست هیچکس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 12:11 بعد از ظهر ] [ ستار ]
محبت آغاجی سولیپ سارالیپ
هله من گزیرمکوچه لردهنه آغتاری یامایندی زامان یاماندیکوچه لر بوشالیپداملار اوجالیپاوردا من اغتاریپ یولداش گزیرمرهگذر
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 12:8 بعد از ظهر ] [ ستار ]
آرامش وصفا را در کوچه های خاکی حس کردن لذتی دارد. نه در کوچه هایی که پر از خالیست وآهن وسیمان درون خانه ها هم از وفا عریان چه میجویی چه میخواهی ازین دور باطل گشتنهای بیهوده نمیخواهی بدانی چیست علتها غرور وخود پسندیهای انسانها صفا وسادگی ها گم شده دیگر وما ماندیم ومی بالیم بخود از بی مرامی ها کنون با دید بهتر اندکی مکثی فقط کافیست دوباره راه خود گیریم ودر پس کوچه های کودکی شادی کنیم
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ ستار ]
![]() چیزی ننویسم بهتره
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 10:59 قبل از ظهر ] [ ستار ]
![]()
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 8:30 قبل از ظهر ] [ ستار ]
دوستی میگفت چرا کم می نویسم راست هم میگفت مدتی هست که کم کار شدم نه اینکه نخوام بنویسم مشغول بودم وبه لحاظ مشکلی که داشتم رو کاغذ مشقهامو می نوشتم ن وشتن اگه نباشه حس میکنم روز ها بیهوده هدر میشه واینکه چی بنویسم ..............البته موضوع برای نوشتن همیشه هست ولی به موضوع پرداختن کمی سخت هست اونم تو این دور وزمونه سخت در هر صورت دوباره می نویسم نوشتن ذهن را آروم میکنه ..وقدرت تخیل را قدرت می بخشه ولی بهتر دیدم که تو هر مطلب به موضوعی خاص ......بپردازم که هم تنوع.. داشته باشه وهم وسعت عمل بیشتری داشته باشم البته من بی مایه دوست دارم موضوعاتی بنویسم که ب ه درد کسی بخوره شاید به این وسیله لذت بیشتری را حس کنم مطلبی تو یکی از سایتها خوندم تکان دهنده بود وبه عبارتی تلنگری بود به ما انسانها عکاسی از یه ماجرایی عکسی گرفته بود که مدت طولانی منو به فکر فرو برد شیری بر طبق غریزه به اهویی حمله کرده بود در حین دریدن شکم اهو متوجه شده که اهو حامله بوده وبجه آهویی در شکم داره از خوردن منصرف شده بوده ورویش را برگرونده بود ونشسته بود عکاس ماهر از این صحنه عکس زیبایی گرفته بود ومتوجه شده بود که شیر با دیدن بچه آهو در شکم مادر که اونو کشته بوده در جا سکته کرده بود وهمون جا مرده بود. اینم از حس شیر درنده راستش خیلی چیز ها از طبیعت وزندگی حیوانات میشه بیاموزیم ولی ساده وبی توجه رد می شیم چقدر خود خواه هستیم وچقدر بی انصاف وناشکر محبت جوهر زندگیه حتی محبت را حیوانات به خوبی درک میکنن بقول مولانا: از محبت خارها گل میشود تولستوی میگوید محبت همه چیز را مغلوب میکند وخودش هرگز مغلوب نمیشود.محبت سرمایه جاودانی است اما خیلی ها هستن که قدر محبت را نمیدونن واونو به حساب کمبود ها میزارن. در این زمونه سخت که همه برای جمع آوری پول وثروت تلاش میکنند محبت جایی نداره همه در پی رسیدن به خوشی هستن ولی خوشی از بیرون به ادم منتقل نمیشه وباید از درون باشه واونم امکان پذیر نیست جز انکه دلی پر از محبت باشه در کوچه های پر از خالی دوری گردی خسته داد میزد ای مردم مهربانی آوردم دوره ارزانیست قیمتش یک لبخند یه نفر با سر زولیده وزار سر خود از پنجره آورد برون گفت مردک داد مزن برو یک جای دگر همه اینجا خوابند رهگذر
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 11:2 بعد از ظهر ] [ ستار ]
فکر من مال من است هر چه دارم به زبان میرانم به کسی هم که ندارم کاری توی این دشت پر از جنبده من وتو رهگذریم ساده ام وبه یک لطف وصفا دلشادم از صدای قمری چه چه گنجشگها وصدای باران بارش برف سفید وبه همه هستی زیبای خدا کوه ودشت وجتگل ورود عشق میورزم من ونمیدانم هیچ که در این داد وهیاهوی بشر چه شتابی است کجا باد رفت گمشده حلقه مهر رهگذر90/9/19
[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 8:50 بعد از ظهر ] [ ستار ]
|
|||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | |||