تبليغاتX
در کوچه پس کوچه های خاکی

در کوچه پس کوچه های خاکی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است


نوشته شده توسط سردار در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 8:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

زندگی دقیقا همان گونه ای رخ می دهد که تو آن را تصویر میکنی.

                                                         

                                                                                                    مارک فیشر

 

افکار انرژی هستند وشما می توانید دنیای خود را با افکارتان آباد ویا نابود سازید.

                                    

                                                                                              سوزان تیلور


نوشته شده توسط سردار در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مهدی اخوان ثالث

 

سرود پناهنده

نجوا كنان به زمزمه سرگرم
مردي‌ست با سرودي غمناك
خسته دلي، شكسته دلي، بيزار
از سر فكنده تاج عرب بر خاك
اين شرزه شير بيشه ي دين، آيت خدا
بي هيچ باك و بيم و ادا
سوي عجم كشيده دلش، از عرب جدا
امشب به جاي تاج عرب شوق كوچ به سر دارد
آهسته مي سرايد و با خويش
امشب سرود و سر دگر دارد
نجوا كنان به زمزمه، نالان و بي قرار
با درد و سوز گريد و گويد

امشب چو شب به نيمه رسد خيزم
وز اين سياه زاويه بگريزم
پنهان رهي شناسم و با شوق مي روم
ور بايدم دويدن ، با شوق مي دوم
گر بسته بود در ؟
به خدا داد مي زنم
سر مي نهم به درگه و فرياد مي كنم
خسته دل شكسته دل غمناك
افكنده تيره تاج عرب از سر
فرياد مي كند
هيهاي! هاي! هاي
اي ساقيان سخوش ميخانه‌ي الست
راهم دهيد آي! پناهم دهيد آي
اينجا
درمانده‌اي ز قافله‌ي بيدل شماست
آواره‌اي، گريخته‌اي، مانده بي پناه
آه
اينجا منم ، منم
كز خويشتن نفورم و با دوست دشمنم
امشب عجيب حال خوشي دارد
پا مي زند به تاج عرب، گريان
حال خوشي، خيال خوشي دارد
امشب من از سلاسل پنهان مدرسه
سير از اصول و ميوه و شاخ درخت دين
وز شك و از يقين
وز رجس خلق و پاكي دامان مدرسه
بگريختم
چگونه بگويم ؟
حكايتي ست
ديگر به تنگ آمده بودم
از خنده هاي طعن
وز گريه هاي بيم

ديگر دلم گرفته ازين حرمت و حريم
تا چند ميتوانم باشم به طعن و طنز
حتي گهي به نعره‌ي نفرين تلخ و تند
غيبت كنان و بدگو پشت سر خدا؟
ديگر به تنگ آمده ام من
تا چند مي توانم باشم از او جدا ؟
صاحبدلي ز مدرسه آمد به خانقاه
با خاطري ملول ز اركان مدرسه
بگريخت از فريب و ريا، از دروغ و جهل
نابود باد - گويد - بنيان مدرسه

حال خوش و خيال خوشي دارد
با خويشتن جدال خوشي دارد
و اكنون كه شب به نيمه رسيده ست
او در خيال خود را بيند
كاوراق شمس و حافظ و خيام
اين سركشان سر خوش اعصار
اين سرخوشان سركش ايام
اين تلخكام طايفه ي شنگ و شور بخت
زير عبا گرفته و بر پشت پوست تخت
آهسته مي گريزد
و آب سبوي كهنه و چركين خود به پاي
بر خاك راه ريزد
امشب شگفت حال خوشي دارد
و اكنون كه شب ز نيمه گذشته ست
او ، در خيال ، خود را بيند
پنهان گريخته ست و رسيده به خانقاه ، ولي بسته است در
و او سر به در گذاشته و از شكاف آن
با اشتياق قصه ي خود را
مي گويد و ز هول دلش جوش مي زند
گويي كسي به قصه ي او گوش مي كند
امشب بگاه خلوت غمناك نيمشب
گردون بسان نطع مرصع بود
هر گوهريش آيتي از ذات ايزدي
آفاق خيره بود به من ، تا چه مي كنم
من در سپهر خيره به آيات سرمدي
بگريختم
به سوي شما مي گريختم
بگريختم ، به سوي شما آمدم
شما

اي ساقيان سرخوش ميخانه ي الست
اي لوليان مست به ايان كرده پشت ، به خيام كرده رو
آيا اجازه هست ؟
شب خلوت است و هيچ صدايي نمي رسد
او در خيال خود را ، بي تاب ، بي قرار
بيند كه مشت كوبد پر كوب ، بر دري
با لابه و خروش
اما دري چو نيست ، خورد مشت بر سري
راهم دهيد آي! پناهم دهيد آي!
مي ترسد اين غريب پناهنده
اي قوم ، پشت در مگذاريدش
اي قوم ، از براي خدا
گريه مي كند
نجواكنان ، به زمزمه سرگرم
مردي ست دل شكسته و تنها
امشب سرود و سر دگر دارد
امشب هواي كوچ به سر دارد
اما كسي ز دوست نشانش نمي دهد
غمگين نشسته ، گريه امانش نمي دهد
راهم... دهيد، آي!... پناهم دهيد... آي
هو... هوي.... هاي... هاي


نوشته شده توسط سردار در دوشنبه هفتم دی 1388 ساعت 8:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

ایام شهادت سید وسالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) وقمر منیر بنی هاشم باب الحوایج

 

              حضرت ابولفضل العباس (َع) وشهدای کربلا را تسلیت عرض مینمایم.

 

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

 

دانش آموزان دنیا را چنین دانا کند

 

ابتدا قانون آزادی نویسد در جهان

 

بعد از آن با خون هفتاد ودو تن امضا کند


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 12:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت







نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 12:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

حسينه يرلر آغلار گويلر آغلار

         

  بتول و مرتضي پيغنبر آغلار

 

حسینون نوحه سین (دلریش)یازاندا 

 

مسلمان سهلدیر که کافر آغلار

 

کور اولمیش گوزلرین قان دوتدی شمرین

 

که گورسون اوز الینده خنجر آغلار

 

حسینون کوینگی زهرا الینده

 

چکر قیحا قیامت ،محشر آغلار

 

آتاندا حرمله اوخ کربلاده

 

گوریدین دشمن آغلار، لشکر آغلار

 

قوجا غیندا، گوریدین ام لیلا

 

آلیب نعش علی اکبر آغلار

 

رباب،نیسگیل دوشونده سود گورنده

 

علی اصغر یاد ایلر آغلار

 

باشیندا کاکل اکبر هواسی

 

یل آغلار،سنبل آغلار،عنبر آغلار

 

یازاندا آل طه نوحه سین من

 

قلم گوردوم سیزیلدار،دفتر آغلار

 

علی شق القمر،محراب تیلیت قان

 

قولاق وئر ،مسجد اوخشار منبر آغلار

 

علیدن شهریار، سن بیر اشاره

 

قوجاقلار قبری ،مالک اشتر آغلار

 

(شهریار)

 


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 8:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

                                                         ساقی ازل چو از محبت دم زد

                                                         این قرعه به نام زاده آدم کرد

                                                     بگرفت یکی جام ز خمخانه عشق

                                      یک جرعه فشاند وعالمی بر هم زد


نگرانی ها هر گز از غصه امروز نمی کاهد بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد.

غم وغصه باعث فرسودگی روح می شود.


نوشته شده توسط سردار در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

آيا مي خواهيد زندگي آرام و دلپذيري داشته باشيد؟


 

1. زندگي و هر مسئله كوچكي را آنقدر جدي تلقي نكنيد، هر چند وقت يك بار زندگي را شوخي بگيريد و با سرزندگي و سبكبالي با رخدادها برخورد كنيد و بينيد كه روز شما چقدر زيبا و شادي آفرين خواهد بود .

2. از رنج نهراسيد ، شادي را جايگزين غم كنيد. براي زندگي خود هدف و مقصودي تعيين نماييد . شما به دنيا نيامده ايد تا فضايي را اشغال كنيد .

3. دامنه توقعات و انتظارات خود را كوتاه و كوتاه تر كنيد تا زندگي آرام و دلپذيري داشته باشيد.

4. در تمام مراحل زندگي مسئوليت كامل اعمالتان را برعهده بگيريد . ازاين كه ديگران را مقصر بدانيد و بهانه آوريد دست برداريد.

5. نگران نباشيد كه مردم درباره شما چه فكر مي كنند. در واقع آنها اصلاً راجع به شما فكر نمي كنند.

6. هنگامي آرامش و اعتماد به نفس را تجربه خواهيد كرد كه بدانيد كار درست را انجام مي دهيد، صرف نظر از اين كه به چه قيمتي تمام مي شود.

7. مردم گفته هاي شما را فراموش مي كنند . آنها فقط به آنچه انجام مي دهيد توجه دارند.

8. آرامش فكري را بالاترين هدف زندگي خود قرار دهيد و بر اساس آن براي زندگي خود برنامه ريزي كنيد.

9. از همين امروز تصميم بگيريد كه يا از موقعيت هايي كه باعث ناراحتي و ايجاد استرس در شما مي شود دوري كنيد و يا آنها را حل و فصل نماييد.

10. زندگي شما بازتاب افكارتان است. اگر افكارتان را تغيير دهيد، زندگي تان متحول مي شود.

11. تمام كساني را كه تاكنون به هر صورت به شما آسيب رسانده يا شما را آزار داده اند ، ببخشاييد و به اين ترتيب خودتان را آزاد و رها كنيد.

12. كنترل كامل پيام هايي را كه به ذهن خودآگاه خود راه مي دهيد در دست بگيريد.

13. وقايع ، تعيين كننده احساسات شما نيست ؛ بلكه واكنش شما نسبت به وقايع است كه احساسات شما را شكل مي دهد.

14. هر چه با ديگران روابط بهتري داشته باشيد، نسبت به خودتان هم احساس بهتري خواهيد كرد.

15. هرچه خودتان را بيشتر دوست داشته باشيد و به خودتان احترام بگذاريد ديگران را نيز بيشتر دوست خواهيد داشت و به آنها احترام خواهيد گذاشت و آنها نيز بيشتر شما را دوست خواهند داشت و به شما احترام خواهند گذاشت.

16. بهترين عبارات براي حل يك اختلاف اين است: " شايد من اشتباه مي كنم". اغلب هم همين طور است ، اين را باور كنيد.

17. عادت قدر شناسي را در خود تقويت كنيد. در زندگي شكرگزار و قدردان همه چيزهاي خوبي كه داريد باشيد.

18. عمر كوتاه تر از آن است كه حتي لحظه اي از آن را براي انجام كاري كه دوست نداريد يا برايتان اهميت ندارد تلف كنيد.

19. حداقل همان قدر كه براي كارتان تلاش مي كنيد براي رشد شخصيت تان نيز تلاش كنيد.

20. هرگاه دلبستگي جديدي پيدا كنيد ، بر نيروي زندگي خود افزوده ايد.

 


نوشته شده توسط سردار در چهارشنبه دوم دی 1388 ساعت 9:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

شب يلدا (شب چله)؛ فلسفه، تاريخچه و ارتباط آن با کريسمس


    شرق شناسان و مورخان متفق القولند كه ايرانيان نزديك به 4 هزار سال است كه شب يلدا ــ آخرين شب پاييز و آذرماه ــ را كه درازترين

ايرانيان قديم تعهد
مي سپردند که هر سال
يک درخت سرو تازه
بکارند


و تاريكترين شب در طول سال است تا سپيده دم بيدار مانده، در كنار يكديگر خود را سرگرم كرده تا اندوه غيبت خورشيد و تاريكي و نيز سردي هوا روحيه آنان را تضعيف نكند و با به روشني گراييدن آسمان (حصول اطمينان از بازگشت خورشيد در پي يك شب طولاني و سياه كه تولد تازه آن عنوان شده است) به رختخواب رفته و لختي بيآسوده اند.
     پيشتر، ايرانيان (مردم سراسر ايران زمين) روز پس از شب يلدا (يكم دي ماه) را «خور روز» و «ديگان = دي گان» مي خواندند و به استراحت مي پرداختند و تعطيل عمومي بود. در اين روز عمدتا به اين لحاظ از كار دست مي كشيدند كه نمي خواستند احيانا مرتكب بدي كردن شوند كه ميترائيسم ارتكاب هر كار بد، ولو كوچك را در روز تولد خورشيد گناهي بزرگ مي شمرد.
    «هرمان هيرت» زبانشناس بزرگ آلمان كه گرامر تطبيقي زبانهاي آريايي را نوشته است كه پارسي از جمله اين زبانها است نظر داده كه «دي» به معناي «روز» به اين دليل بر اين ماه ايراني گذارده شده كه ماه تولد دوباره خورشيد است. بايد دانست كه انگليسي يك زبان گرمانيك (خانواده زبانهاي آلماني) و ازخانواده بزرگتر زبانهاي آريايي (آرين) است. هرمان هيرت در آستانه «دي گان» به دنيا آمده بود و به زادروز خود كه مصادف با تولد دوباره خورشيد بود، مباهات بسيار مي كرد.
    فردوسي به استناد منابع خود، يلدا و «خور روز» را به هوشنگ از شاهان پيشدادي ايران ( كيانيان كه از سيستان پارس برخاسته بودند) نسبت داده و در اين زمينه از جمله گفته است:
    

     


    
     كه ما را ز دين بهي ننگ نيست
    
     به گيتي، «به» از دين هوشنگ نيست
    
     همه راه «داد» است و آيين مهر
    
     ..... نظر كردن اندر شمار سپهر
    
    آداب شب يلدا در طول زمان تغيير نكرده و ايرانيان در اين شب، باقيمانده ميوه هايي را كه انبار كرده اند و خشكبار و تنقلات مي خورند و دور هم گرد هيزم افروخته و بخاري روشن مي نشينند تا سپيده دم بشارت شكست تاريكي و ظلمت و آمدن روشنايي و
    گرمي (در ايران باستان، از ميان نرفتن و زنده بودن خورشيد كه بدون آن حيات نخواهد بود) را بدهد، زيرا كه به زعم آنان در اين شب، تاريكي و سياهي در اوج خود است.
    «خور روز (دي گان)، يكم دي ماه» در ايران باستان درعين حال روز برابري انسانها بود. در اين روز همگان از جمله شاه لباس ساده مي پوشيدند تا يكسان به نظر آيند و كسي حق دستور دادن به ديگري را نداشت و كارها داوطلبانه انجام مي گرفت، نه تحت امر. در اين روز جنگ كردن و خونريزي، حتي كشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود. اين موضوع را نيروهاي متخاصم ايرانيان مي دانستند و در جبهه ها رعايت مي كردند و خونريزي موقتا قطع مي شد و بسيار ديده شده است كه همين قطع موقت جنگ، به صلح طولاني و صفا انجاميده بود.
     واژه «يلدا» از دوران ساسانيان كه متمايل به بكار گيري خط سرياني (الفباي از راست به چپ) شده بودند بكار رفته است. «يلدا » همان "ميلاد" به معناي زايش، زادروز يا تولد است كه از آن زبان سامي وارد پارسي شده است. بايد دانست كه هنوز در بسياري از نقاط ايران مخصوصا در جنوب و جنوب خاوري براي ناميدن بلندترين شب سال ، به جاي شب يلدا از واژه مركب شب چله ( 40 روز مانده به جشن سده ــ شب سياه و سرد ) استفاده مي شود.
    مراسم شب يلدا (شب چله) از طريق ايران به قلمرو روميان راه يافت و جشن «ساتورن» خوانده مي شد. جشن ساتورن پس از مسيحي شدن رومي ها هم اعتبار خود را از دست نداد و ادامه يافت كه در همان نخستين سده آزاد شدن پيروي از مسيحيت در ميان روميان، با تصويب رئيس وقت كليسا، كريسمس (مراسم ميلاد مسيح ) را 25 دسامبر قراردادند كه چهار روز و در سالهاي كبيسه سه روز پس از يلدا (شب 21 دسامبر) است و مفهوم هر دو واژه هم يكي است. از آن پس اين دو ميلاد تقريبا باهم بر گزار مي شده اند. آراستن سرو وكاج در كريسمس هم از ايران باستان اقتباس شده است، زيراكه ايرانيان به اين دو درخت مخصوصا سرو به چشم مظهر مقاومت در برابر تاريكي و سرما مي نگريستند و در «خور روز» در برابر سرو مي ايستادند و عهد مي كردند كه تا سال بعد يك نهال سرو ديگر كشت كنند.


نوشته شده توسط سردار در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 8:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

قطره آب اگر زنده نيست ، زندگي مي دهد  و سرسبزي يادگار اوست.

 

سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد لايق تنديس شدن نيست.در مقابل سختي ها مقاوم باش که وجودت

 

شايسته تنديس شدن است


نوشته شده توسط سردار در سه شنبه یکم دی 1388 ساعت 8:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


نوشته شده توسط سردار در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 9:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


جملات زیبا

 

انسان كامل كسي است كه زندگي را به دست خود بسازد(شوپنهاور)

اولين شرط توفيق شهامت وبي باكي است(ناپلئون)

 

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست

امتحان ريشه هاست ريشه هم هرگزاسير باد نيست

زندگي چون پيچكي است انتهايش مي رسد پيش خدا

 

زندگي زيباست زشتيهاي آن تدبيرماست ؛در مسيرش هر چه نا زيباست آن تقصير ماست.

هدف جايي در انتهاي مسير نيست هدف عبور از مسير است

شكيبا باش ؛خدا همواره بيدار است.

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند هر چه بيشتر اوج بگيري كوچك تر خواهي شد

حيف است لحظات عمرت را به تلخي بگذراني

زندگي همانند جاده اي است كه تابلوهاي راهنماي فراواني دارد.

هرچه تاريكي آسمون بيشتر باشه درخشندگي ستاره بيشتره

كساني كه تاريكي را حس نمي كنند به دنبال روشنايي نخواهند رفت

به جاي آنكه از غم ها بناليم به آنها بباليم.

هيچ موفقيتي بدون سختي به دست نمي آيد.

چه بسيارند نواهاي خوش كه تنها از سازهاي كهنه بيرون مي آيند.(ساموئل باتلر)

هيچ تولدي بدون تحمل درد امكان پذير نيست.


نوشته شده توسط سردار در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 9:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن 

 نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

 بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست 

 و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان 

 هیچ چیز ارزان نیست

                     

 حمید مصدق

 


نوشته شده توسط سردار در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 8:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تبارک‌ الله‌ احسن‌ الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌ بهترین‌ آفرینندگان‌!).
یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیار دان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانبهای‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روح من‌، خود من‌، و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌ آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شکستم‌ که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوانمرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است‌ که‌ در کار آخرت‌ است‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و باازر که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند و گزیدگان‌ که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شبهای‌ هولناک‌ شکنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین‌ یک‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند و یک‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند .

                                                                                                    د کتر شریعتی

 


نوشته شده توسط سردار در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 9:15 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

زندگي را از طبيعت بياموزيم:

 

چون بيد متواضع

 

 چون سرو راست قامت

 

چون صنوبر صبور

 

 چون بلوط مقاوم

 

چون رود روان

 

چون خورشيد با سخاوت و چون ابر با كرامت باشيد.

 


نوشته شده توسط سردار در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 8:14 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



ادامه مطلب

نوشته شده توسط سردار در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 8:12 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


از : مهدی اخوان ثالث

 

شب است

 

شبي آرام و باران خورده و تاريك

كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور

فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور

به كرداري كه گويي مي شود نزديك

درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد

زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه

دود بر چهره ي او گاه لبخندي

كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي

نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد

گذشت امروز ، فردا را چه بايد كرد ؟

كنار دخمه ي غمگين

سگي با استخواني خشك سرگرم است

دو عابر در سكوت كوچه مي گويند و مي خندند

دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است

شب است

شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك

نمي گريد دگر در دخمه سقف پير

و ليكن چون شكست استخواني خشك

به دندان سگي بيمار و از جان سير

زني در خواب مي گريد

نشسته شوهرش بيدار

خيالش خسته ، چشمش تار

 


نوشته شده توسط سردار در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 11:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


از این رنجهاست که عده ای بی رنجند


نوشته شده توسط سردار در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 8:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

مطمئن ترین اصل در طول زندگی ، خودسازی است نه اصلاح دیگران!!!

 

 

برای داشتن آن چیزی که تا به حال نداشتی ،کسی باش که تا به حال نبودی...

 


نوشته شده توسط سردار در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 7:57 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

نغمه حسرت

 

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

 

در میان لاله و گل، آشیانی داشتم 

 

گِرد آن شمع طرب، می سوختم پروانه وار

 

پای آن سرو روان، اشک روانی داشتم

 

آتشم بر جان، ولی از شِِکوه لب خاموش بود

 

عشق را از اشک حسرت، ترجمانی داشتم 

 

چون سرشک، از شوق بودم خاکبوس درگهی

 

چون غبار، از شکر سر بر آستانی داشتم 

 

در خزان، با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

 

در زمین، با ماه و پروین، آسمانی داشتم 

 

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت، ور نه من

 

داشتم آرام، تا آرام جانی داشتم 

 

بلبل طبعم رهی، باشد ز تنهایی خموش

 

نغمه ها بودی مرا، تا همزبانی داشتم

                                                                           

   رهی معیری 

 


نوشته شده توسط سردار در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 7:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ارزش يک خواهر را،
                       از کسي بپرس
                       که آن را ندارد.



                       To realize
                       The value of a sister
                       Ask someone
                       Who doesn't have one.





                       ارزش ده سال را،
                       از زوج هائي بپرس که
                       تازه از هم جدا شده اند.
                       To realize
                       The value of ten years:
                       Ask a newly
                       Divorced couple.





                       ارزش چهار سال را،
                       از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
                       To realize
                       The value of four years:
                       Ask a graduate.





                       ارزش يک سال را،
                       از دانش آموزي بپرس که
                       در امتحان نهائي
                       مردود شده است.
                       To realize
                       The value of one year:
                       Ask a student who
                       Has failed a final exam.





                       ارزش يک ماه را،
                       از مادري بپرس که
                       کودک نارس به دنيا آورده است.
                       To realize
                       The value of one month:
                       Ask a mother who has given birth to a premature baby.





                       ارزش يک هفته را،
                       از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
                       To realize
                       The value of one week:
                       Ask an editor of a weekly newspaper.





                       ارزش يک ساعت را،
                       عاشقاني بپرس که
                       در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
                       To realize
                       The value of one hour:
                       Ask the lovers who are waiting to meet.





                       ارزش يک دقيقه را،
                       از کسي بپرس که
                       به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
                       To realize
                       The value of one minute:
                       Ask a person who has missed the train, bus or plane.





                       ارزش يک ثانيه را،
                       از کسي بپرس که
                       از حادثه اي جان سالم به در برده است.
                       To realize
                       The value of one-second:
                       Ask a person who has survived an accident.




                       ارزش يک ميلي ثانيه را،
                       از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
                       مدال نقره برده است.
                       To realize
                       The value of one millisecond:
                       Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.




                       زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
                       قدر هر لحظه خود را بدانيد.
                       قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
                       Time waits for no one. Treasure every moment you have.
                       You will treasure it even more when you can share it with someone special.




                       براي پي بردن به ارزش يک دوست،
                       آن را از دست بده.
                       To realize the value of a friend:
                       Lose one.





                   


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 5:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

اگر بر ناتوان خشمگین شدی دلیل بر این است که

 

قوی نیستی.                                                          ولتر

 

 

سکوت ورفتار هر دو آیینه ای است که هر کس خود

 

را در آن نشان می دهد.                            گوته

 

شجاع در زندگی فقط یکبار می میرد وترسو روزی

 

هزار بار.                                                 شکسپیر


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 8:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سه رباعی زیبا از خیام

 

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان پست شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک مست  شدند

 

 

یک   قطره  آب بود  و  با  دريا   شد

یک   ذره   خاک  و با  زمین یکتا شد

آمد  شدن  تو  اندرين  عالم   چيست؟

آمد    مگسی     پدید    و   ناپیدا   شد

 

 

آن   بی خبران   که   در  معنی   سفتند

در  چرخ   به   انواع   سخن ها   گفتند

آگه   چو   نگشتند    بر   اسرار  جهان

اول   ز   نخی   زدند   و   آخر   خفتند


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 8:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 8:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

رسوای دل

همچو نی می نالم از ســودای دل

آتشـــــی در سینـــه دارم جای دل

من که با هـــر داغ پیدا ساختــــــم

سوختــــــم از داغ نا پیـــــــدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس کــــه طــــــوفانزا بود دریای دل

دل اگـــــر از من گریـــــــزد وای من

غم اگــــــــر از دل گریـــــزد وای دل

ما ز رسوایــــــــی بلند آوازه ایـــــم

نامور شد هر که شد رســــوای دل

خانه مـــور است و منزلـــــــگاه بوم

آسمـــــــــان با همـــــــت والای دل

گنج منعـــم خرمن سیم و زر است

گنج عاشــــق گوهــــــــر یکتای دل

در میان اشــــک نومیــــــــدی رهی

خندم از امیـــــــدواریــــــــــهای دل

                                                             رهی معیری  

 


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 8:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

 

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

 

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند

 

هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند

 

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

 

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

                                                 

                                             حافظ


نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 8:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


قدر مادرتان را بدانید

 

 

 

 

 

 

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام می‎کرد و بعد برای صید ماهی به

نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و

نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه

بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.. شروع به خوردن ماهی کردم و

اوّلی را تدریجاً خوردم.

 

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می‎کرد و می‎خورد؛ دلم شاد

بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به

من برگرداند و گفت:

 

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی‎دانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ

دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می‎رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و

مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس‎فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به

در منازل مراجعه کرده به خانم‎ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 

شبی از شب‎های زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از

منزل خارج شدم و در خیابان‎های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و

به در منازل مراجعه می‎کند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا

سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 

"پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت. 

 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می‎رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من

وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و

امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.. 

 

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم

که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم.

مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد

دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "

پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه‎زنی که تمامی مسئولیت منزل بر

شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما

اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری

برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم

نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان

بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 

"من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغ‎التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که

مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به

خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزی‎های مختلف

می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که

دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"

پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی

بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت.

وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است.

در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها

می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست

مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

 

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

 

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.  

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او

مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم

شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده

است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء

درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‎‏شناختم.

اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 

"گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمی‎کنم." و این آخرین دروغی بود که مادرم به من

گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از

درد و رنج این جهان رهایی یافت.

 

این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این

نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

 

این سخن را با کسانی می‎گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که

چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و

بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم.

خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

 




نوشته شده توسط سردار در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 8:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

يـاران   بموافقت  چو  دیــدار  کـنید

بـاید کــه ز دوست  یـاد  بسیار  کنید

چون  باده  خوشگوار  نوشید  به هم

نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید

 

 

روزی که نهال عمر من کنده  شود

و اجــزام  یـکـدگر  پــراکنده  شـود

گر زانکه صراحئی کنند از گل من

حالی که ز بــاده پراکنی زنده  شود

 

 

آنان   که  اسیر  عقل  و  تمییز  شدند

در حسرت هست و نیست ناچیز شدند

رو  باخبرا  تو  آب   انــگور  گـُـزین

کان  بـی خـبران  بغوره  میویز  شدند

 

 

عالم   اگر   از    بهر    تو   می آرایند

مگر   ای   بدان   که   عاقلان  نگرايند

بسیار   چو   تو   روند   و   بسیار  آیند

بربای   نصيب   خويش    کت   بربايند

 


نوشته شده توسط سردار در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ساعت 8:27 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

آن روز که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو در پی نگاه زیبا باش.

                                                               

                                                                                 دکتر شریعتی


نوشته شده توسط سردار در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ساعت 7:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

دلم برای کسی تنگ است 

 که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است 

 که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت 

 وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است 

 که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را نثار من می کرد 

 دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال 

 و در جنوب ترین جنوب 
 

همیشه در همه جا آه با که بتوان گفت

که بود با من و

یوسته نیز بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود 

 کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست 

 کسی ....

          دگر کافی ست 
                                           

                                                               حمید مصدق

 


نوشته شده توسط سردار در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ساعت 7:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM


Bahar-20 بهاربيست

onLoad and onUnload Example onLoad and onUnload Example

وبــــلاگ تولـــــــز

head>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس